دوئل باآینه(بخش اول: انتقام) داستان کوتاه
صدای بلندگوگفت: کلاس چهارم ها برن سر کلاس...گویی آتش گرفت الان بود که بچه ها وارد کلاس شوند و رسوا شود آخر کلاس آنها اولین کلاس طبقه اول مدرسه دو طبقه اشان بود مثل گربه ایی که در مخمصه افتاده باشد دورخودش می چرخید، شاید هم برای آنهایی که چند لحظه دیگردوره اش می کردند خط و نشان می کشید وچنگال هایش را نشان می داد. باید کاری می کرد، رفت زیرمیزولی آنجا نمی شد، پشت درهم جای مناسبی نبود حتی اگرآن سطل آشغال لعنتی را یک جوری سربه نیست می کرد... دیگر دیر شده بود وحتی زمانی برای فکرکردن هم باقی نماند بود. الان بود که بچه ها وارد کلاس شوند وآبرویش برود. چشمانش را بست وآماده مواجه با بچه هایی شد که وارد کلاس می شدند، دلش می خواست می توانست مثل مرتضی هروقت به قول بی بی خدیجه تنگش می شد آیت الکرسی بخواند نه اینکه چشمانش را ببندد و خودش را به خدا بسپارد اما...تمام بدنش یخ کرده بود وعضلاتش خشک شده بودند واز او فرمان نمی بردند. شمارش معکوس شروع شده بود وهمهمه وخنده بچه نشان می داد که تا ورود به کلاس دمی بیشتر باقی نمانده است:3...2...1اما برخلاف انتظارش دستگیره درپایین نرفت ودرباز نشد. جان تازه ایی گرفت وبه سوی در رفت وگوش چسباند، گویی دونفرباهم دست به یقه شده بودند وبچه به عادت مالوف دوره اشان کرده بودند ومارش جنگ می نواختند ویک صدا وهمدل با آهنگی کشدارفریاد می زدند: دعوااااا.... دعواااا.....هی هی ... دعواااا دعواااا.... هی هی....غلغله ایی بود انگار که محشرکبری شده باشد؛ سگ صاحبش را نمی شناخت. یک لحظه در را بازکرد وبیرون جست وداخل بچه ها شد. آقای مسرورناظم مدرسه که داشت با آقای حیدری معلم ورزش صحبت می کرد وقتی متوجه بچه ها شد مثل شمر، ترکه ایی را که ازدرخت بید مجنون خانه اش با وسواس ودقت خاصی انتخاب می کرد وهمیشه هم دستش بود درهوا چرخاند و مثل عقاب سر دونفری که دعوایشان شده بود آوارشد وبعد ازاینکه به هردو طرف دعوا چند ترکه وسیلی آبدار زد و گریه اشان را درآورد وقدری نیاکانشان را با اسم ورسم به همه معرفی کرد و با چشمهای مثل ارزق شامی اش که مثل دو کاسه خون بود به بقیه بچه ها چشم غره ایی رفت وبعد ازاینکه کراواتش را مرتب کردبه سمت مصطفی آمد، بیچاره مصطفی قلبش مثل گنجشک می زد ودل توی دلش نبود.
-پدر سوخته تو چرا سر صف نبودی؟ بزنم تو سرت تا جونت در آد...
دست آقای مسرورکه بالا رفت مصطفی بازهم چشمانش را بست و منتظرذوق ذوق کردن گوشش زیردستهای قوی آقای مسرور شد با خودش فکر کرد که الان است اورا هم بفرستد پیش عصمتی و داوردر دفتر بعد هم لابد مراسم ملی ترکه خوران وبعد ازکلی بد وبیراه که بار خودش و جد وآبادش می کردند پروند اش را زیربغلش می گذارند وبا یک تیپا از مدرسه بیرونش می کنند. صدای کشیده آمد اما مصطفی دردی احساس نکرد، جرات کرد لای چشمانش را باز کند مسعود خدادادی کف سالن پهن شده بود وخون از دماغش مثل جوی آب جاری بود، با این حال مثل همیشه که برای جبران خراب کاری هایش قسم می خورد وریزودرشت اهل بیت پیامبر(ص) را ردیف می کرد، شروع کرد به قسم خوردن: آقا اجازه .. به جون مادرم ...به خدا...به قرآن .... به حضرت عباس... ما چیز داشتیم ...می دونی چیه آقا...به امامزاده حسین قسم آقا ... چیزه ما دیر اومدیم ...آهان چیزه یعنی آقا گلاب به روتون...اجازه دست به آب داشتیم ... اجازه گلاب به روتون...اجازه رفتیم مستراح... اجازه ...دلم درد می کرد... اجازه آقا ...تا اومدیم بیایم بیرون ...اجازه دیدیم زنگ خورده اجازه ...آقای مسرور بی توجه به التماس ها و قسم خوردن های مسعود یک کشیده و تیپای دیگرهم به مسعود زد واورا هم فرستاد برود جلوی دفتر بایستد، دفتری که برای بچه ها مثل قبروایستادن جلوی آن مثل عذاب شب اول قبر می ماند. آقای مسروربعد ازتمرینات رزمی اش دوباره دستی به کراوات وعینکش که کج شده اش کشید بعد هم به سوی بچه ها چرخید که: وایسادید چی رو نیگاه می کنید؟... برید سر کلاستون...وترکه اش را بالا برد. بچه که تا الان مثل همان کبک هایی که پارسال زمستان که با دایی فرخش موقع شکارتوکوههای بالای شمیران دیده بود که مبهوت روباه شده بودند وبه قول دایی فرخش هیپنوتیزم شده بودند با نعره آقای مسروربه خود آمدند ومثل موروملخ به سوی کلاس هاهجوم بردند. مصطفی اما نمی توانست ازجایش تکان بخورد، چون خودش را ..... کرده بود. آرام آرام به سمت حیاط رفت، سعی کرد اززیر پنجره ها برود که کسی متوجه او نشود، درحیاط پرنده هم پرنمی زد داخل دستشویی که شد دررا با دقت بست و مشغول تمیز کردن خودش شد آب سرد بود به قول مادرش مثل زمستان ها که یخ حوض را می شکست ورخت هایشان را درآب یخ زده حوض می شست صاحب مرده مثل خنجر می مانست. باید سریعتر به کلاس برمی گشت و گرنه سروکارش با دفتروآقای مسروربود. شلوارش خیس بود ولی تا آنجا که می توانست آبش را گرفت ولی او کوچکتر وضعیف ترازآن بود که بتواند بیشترازاین شلوارآب شلوار را بگیرد؛ تازه، ممکن بود هرلحظه کسی سربرسد واگرکسی اورا دراین وضعیت می دید، مخصوصا کلاس اول ها؛ که ازهمان بدو ورود به کلاس یا می خواهند دستشویی بروند یا پای تخته مداد بتراشند یگرآّرویی برایش باقی نمی ماند. شلوارش را که پوشید انگارکه تا کمرتوآب لجن بدبوی جو فرورفته مثل همان روزی که بعدش با مرتضی قهرکرد، مرتضی خودش را به ندیدن زد ورفت، اگرآن روزمرتضی کمکش می کرد کمتر کثیف می شداما به خاطرتقلای بیشتر تمام لباسهای پلوخوری اش خراب شد. آرام ازدستشویی بیرون آمد، باد سرد پاییزی سرما را تا عمق استخوانش نفوذ داد. دست ها وصورتش مثل لبوهای موسی لبویی قرمز شده بود، همان لبوهایی که بیشتروقت ها با مرتضی پول هایشان را روی هم می گذاشتند و یک ظرف پر می خریدند و یک دل سیر لبوی داغ می خوردند. اززیرپنجره ها گذشت، آقای دهقان معلمشان داشت با مردی در کلاس صحبت می کرد واین بهتری فرصت بود که بدون جلب توجه وارد کلاس شود، با اطمینان ودر حالی که سعی می کرد تاحد امکان بی سر وصدا واز کناردیوارحرکت کند. هنوزچند قدمی به کلاس ماند بود که صدای آقای مسروراو، را در جایش میخکوب کرد.
- مرادی؟ تو اینجا چه کار می کنی؟ بیا اینجا ببینم.
- آقا اجازه می خواستیم بریم...می خواستیم بریم...چیزه... یعنی می خواستیم بریم... چیز بیاریم مصطفی دیگر نمی دانست چه باید بکند، که ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.
... گچ بیارم آقا... گچ.
- پس چرا ازاون طرف می رفتی؟
دراین لحظه آقای دهقان متوجه آقای مسرور شد: خلیل بیا ببین چی میگه؟ میگه بورس های اعزام به خارج...
مصطفی سریع به طرف دفتر رفت اعلیحضرت با نگاهی شیطانی به او لبخند می زد. هرچند همیشه می ترسید به عکسش نگاه کند چون دائی فرخش همیشه ازگوش های تیزساواکی ها برایشان می گفت. ازداخل کارتن گوشه دفترگچی برداشت به سمت کلاس آمد. آقای دهقان داخل کلاس رفته بود. در زد
- آقا اجازه؟
بچه ها: آقا اومد
- کجا رفته بودی؟
- آقا اجازه رفته بودیم گچ بیاریم.
- خوب برو دفترت را بیاروانشاتوبخون. مصطفی با خودش فکرکرد الان دفترش را برمی دارد وتا حد امکان نزدیک بخاری می ایستد و چون آقای دهقان عادت داشت که انشای بچه ها را تفسیرکند اگرچند خطی هم ازخودش اضافه می کرد می توانست تا آخرزنگ کنار بخاری نفتی بایستد وشلوارش را خشک کند. با این فکر لبخندی به لبش نشست . مرتضی با دیدن لبخند مصطفی فکر کرد که شاید لبخند برای بخشش اوازسوی مصطفی به خاطراتفاقی است که نمی داند چرا رفاقت قدیمی آنها را خراب کرده پس او هم لبخندی زد؛ اما انگار نه انگارکه کتاب ها ودفترپاره شده اند با اعتماد به نفس ومطمئن نشسته بود، مصطفی بی توجه به اوداخل میزرا نگاه کرد تا کیفش را بردارد اما داخل میزبه جز کیف مرتضی وچند کتاب و دفتر که معلوم نبود مال کی است چیز دیگری نبود، با خودش زمزمه کرد:
- پس کیفم کو؟
مصطفی با لبخندی گفت:ایناهاش. اینو دیشب واسم خریدن گفتم بدمش به تو بلکه باز باهم دوست باشیم قبوله؟
مصطفی لج باز ترازآن بود که به این راحتی ازخر شیطان پایین بیاید؛ پس نچی کرد وگفت ولی من کیف خودمو می خوام. مرتضی دست دراز کرد و کیف را درآورد و به مصطفی داد وگفت:
حالا برو انشاتو بخون، زنگ تفریح حرف می زنیم.
مصطفی رنگش پریده بود وآشکارا می لرزیدعرق سردی وجودش رامملو کرد انگارکه یکباره اززیرکرسی رفته باشی تو حیاط برف بازی. مرتضی سریع کیف را بازکرد تا خلق آقای دهقان تنگ نشده مصطفی را برای خواند انشاء پای تخته بفرستد. همین که کیف را باز کرد با مشتی کتاب ودفترپاره مواجه شد. هردو مات ومبهوت به هم نگاه می کردند. مصطفی آب دهانش را نمی توانست قورت بدهد، مرتضی لحظه ایی به چهره درمانده و مستاصل مصطفی ولحظه ایی هم به آقای دهقان که دست کمی از ناظم نداشت نگاه کرد وتردید نکرد، دفترانشایش را به اوداد وازمیزهلش داد بیرون. مصطفی گیج و منگ وبا بی میلی تمام به سوی تخته می رفت پاهایش می لرزید انگارکه روی پل صراط راه می رفت به میز حمزه ایی و شهدوست و ناصری گیر کرد وکتابهای آنها را روی زمین ریخت، با تمام وجود می لرزید شاید ازخیسی شلوارش بود شاید از فشارروانی بود که تحمل کرده بود شایداز...هرچه که بود با لکنت وسستی تمام انشاء را خواند، ودراین مدت یادش رفته بود که نزدیک بخاری بایستد تا شلوارش خشک شود، آقای دهقان هم برخلاف همیشه که کلی آسمان و ریسمان می بافت وازجنگ رستم و سهراب تاجنگ اکتبرعرب ها واسرائیل را تفسیرمی کرد ویک جوری به انشاء ربط می داد ودرآخرهم ازرهبری داهیانه اعلیحضرت همایونی تمجید می کرد که دراین برهوت قحط الرجال کشتی مملکت را ناخدایی چون ایشان است این بار ساکت بود وحرفی نزد. مصطفی انشای مرتضی را خواند وناچار شد خیلی سریع بنشیند. آقای دهقان نمره ایی در دفتر گذاشت و...نام بعدی را خواند.
-مرتضی قاسمی... مرتضی قاسمی
اما صدایی نیامد.
-قاسمی غایبه؟
مرتضی و مصطفی هردوبغض کردند، ومرتضی با قدم هایی لرزان به سوی آقای دهقان رفت. بالای تخته اعلیحضرت همایونی بازهم به مصطفی لبخند می زد؛ انگارتائیدش می کرد.
چند دقیقه بعد اوهم با صورتی کبود ودستهایی که از درد ترکه زیربغل می کشیدشان جلوی دردفترایستاده بود.