. هنگامی که صدای بلال طنین افکند که : «اَلله اَکبَرُ » حضرت فاطمه( السلام علیها )  به یاد پدر و آن روزگار درخشان عدالت و بشر دوستی و بهاران زیبا و پر گل افتاد و دیگر گریه امانش نداد و سخت گریست .

هنگامی که بلال به این جمله رسید که : « اَشهَدُ اَنَ مُحمدا رَسول الله » بانوی بانوان عالم ناله ای از ژرفای جان برکشید و بیهوش نقش بر زمین شد .

مردم از بلال خواستند که دیگر اذان نگوید ، او هم اذان را قطع کرد ، هنگامی که حضرت فاطمه ( السلام علیها ) به هوش آمدند از بلال خواستند تا اذان را به پایان برساند اما او گفت : ای سالار بانوان ! من بر جان شما ترسانم ، بنابر این مرا از ادامه اذان معاف دارید .