بسم الله الرحمن الرحیم

نون والقلم وما یسطرون

شما قبول شدید. همان یک جمله کافی بود تا فشار خونم مثل آمپر رادیاتور ماشین عدد100را نشان بدهد آنقدر هیجان زده بودم که انگار دانشگاه آکسفورد قبول شده بودم خون به صورتم دویده بود ولپهایم از هیجان گل انداخته بود حالا در ابرها سیر می کردم ومدام خودم رادر کلاس های مختلف  می دیدم.حال احوالم آنروزها آنقدر برایم دوست داشتنی و عزیز است که هر وقت به یاد آن موقع می افتم بی اختیار لبخند بر لبم می نشیند،مثلا هرجا چند نفر جمع بودند برای نشان دادن اهمیت موضوع قبولی در دانشگاه ودر حقیقت برای اعلام اینکه بابا من در دانشگاه قبول شده ام یکی ما رو دریابه ،یکی به ما تبریکی، تهنیتی ،پرده ایی چیزی....ای ای ای... ای دل غافل... انگار نه انگار...پس باید خودم دست به کار می شدم،راستی مصطفی چقدر شهریه ریختی...حسین(با صدای بلند وپشت گوشی تلفن):ثبت نان کی شروع میشه؟از بچه ها کی دانشششششششششششششگاه قبول شده ؟خواستی بری دانشگاه خبرم کنی ؟ وعلی قس هذا...طوری از ثبت نام حرف میزدیم که انگار قراراست برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کنیم یا وقتی می گفتیم انتخاب واحد انگارمی خواهیم هسته اتم را بشکافیم و... روز انتخاب واحد دیدنی بود آقایان با صورتها اصلاح کرده وموهای مرتب وشانه کرده،یقه بسته وخانم ها با حجاب کامل چادر بر سربدون هر گونه...وهرطور...با اخم و حیا به دنبال پدر یا برادراشان به دنبال کارهای ثبت نام بودند، اما دو سه هفته بعد قیافه ها دیدنی بود،ریش های لنگری و کنکری وتشدیدی موها مثل مرحوم آلبرت انیشتین سیخ سیخ یا مثا کاکل خروس تاج دار وشلوارهای پاره پوره ایی که خدا می داند چقدر پول بابت مد روز بودنشان پرداخت کرده بودند وخانها هم که نصیب گرگ بیابان نشود ما شا الله هزار ماشا الله مثل سبک نمی دانم چی چی یونیسم رنگارنگ در طرح های متنوع  وبعضا ...و چادرهایی که زمانی محل قرار گرفتنشان روی سر بود واکنون به جای پیشبند به ایفای نقش می پرداخت.بنده خدا پدرم تا من دیپلم گرفتم کلا دو دفعه از سوابق درخشان تحصیلی من اطلاع حاصل کرد ودر جریان امور قرار گرفت یکی کلاس اول ابتدایی برای انجمن اولیاء بود که با اصرار وگریه من به مدرسه  آمد ودیگری برای کلاس چهارم ابتدایی وقتی مجبور شدیم از شهرری به شهرستان بازگردیم وحالا احساس می کرد باید جبران کنداگر کپی مدرکی یا احیانا واریز وجهی مورد نیاز بود به سرعت برق وبادآنرا انجام میداد الان که به آنروزها فکر می کنم می بینم اگر بابام درالمپیک شرکت می کرد بی تردید رکورد دوی ماراتن را می شکست خیس از عرق مدام از من درباره پیشرفت تحصیلی ام در سوله ورزشی می پرسیدو اگر آشنایی ،چیزی پیدا می کرد مسلما بعضی از مراحل از آنطرف میز دنبال می شدو ما از این طرف مراحل آنطرف را دنبال می کردیم.وبالاخره روز اول دانشگاه فرارسیدهمانطور که گفتم یقه تا انتها بسته  به طوری که از شدت نفس تنگی به حد خفگی رسیده بودم،موها به یک طرف شانه شده،کیف سامسونگم که بعدا برای حفظ کلاس  نامش را به سامسونت تغییر دادپر از خالی در یک دست و موبایلم در حالت سکوت ( همان سایلنت) در جیب و یک مشت خودکار نودر جیب کتم که... که مبادا لنگ بمانم... انگار که قراراست پیمان ورسای را امضاء کنم ومجبورم که این همه خودکار را در جیبم تحمل کنم.من کلا آدم رسمی نیستم وبا اینکه به کت وشلوار علاقه وافری دارم ولی اصلا با آن راحت نیستم مثل آدم های عصا قورت داده ویا بهتر بگویم مثل یک آدم آهنی با شخصیت در حالی که سعی می کردم زیاد به اطراف نگاه نکنم وارد ساختمان علوم انسانی شدم و به طرف انتهای راهرو واطاق آقای نوروزی رفتم از دانشجویی که در حال پیدا کردن کلاسش از رو لیست بود گفتم: ببخشد کلاس استاد بختیاری کجاست؟( وباعرض معذرت) ایشان مثل کرگدنی که توهم زده آیا آنچه می بند بک شیر است یا نه؟ طور از بالای عینکش به من نگاه کرد از پا گذاشتن روی این عالم خاکی پشیمان شدم بعد با کلی تاخیر فرمودند: لیست کلاسها روی بورد نصب شده و طوری با من صحبت کرد که انگار به او حرف چیز داری زده ام همه طوری به من نگاه می کردند که در همان دو سه هفته اول دلم برای ایدزی ها سوخت بابامن ترم اولم آنفلو آنزای نوع ای که ندارم.انگار این مهر ترم اولی بودن بد جوری روی پیشانی من حک شده بودو...استاد بختیاری اولین استادی بود که از نزدیک می دیدم تا آنروزاساتید را انسان هایی خشک وقد خمیده و بی نهایت سخت گیر با موهایی بعضا ریخته وخلاصه آدم آهنی تصور می کردم اما وقتی استاد بختیاری را دیدم کلا نظرم عوض شد از نظرم شوخی استاد با دانشجو با آن ذهنیتی که من نسبت به اساتید داشتم واقعا عجیب ومحال می نمود.استاد خیلی با آرامش وارد کلاس شد ودر عین مهربانی و لبخند گفت:خدمت آقایان وخانم های محترم وکیل وسر دفتر وقاضی آغاز سال تحصیلی را تبریک می گویم واقعا با آن تصور بدبینانه من رفتار استاد برایم قابل هضم نبود.